تبليغاتX
سوگ and نامه
يك نلبكي براي نوشيدن دو چاي

 

    بچّه گي

 

به بچّه گي ات بگو خوب چشم باز كند

به بچّه گي ات بگو

                      خوب چشم باز كند

و ببيند

درست همين جا كه ايستاده اي

كسي

درآنسوي زمين

چگونه برعكس تو ايستاده است !

 

من بچّه گي تو ام

با دست هايي كه دنبال بادباكها مي رفت

و با تمامي

كه دست برسينه مي ايستاد و سرود ملّي ميخواند

با همان چشم هايي

كه از مادرش به يادگار گرفته بود .

 

آن روزها زندگي سست بچّه يي بود كه از پستان هاي من شير ميخورد

و مرگ شيرددي بود كه از پاهاي اسب من مي ترسيد

تا

من به بدي

كه كلاهي نمدين

و دوش اندازي پوستين به تن داشت

لبخند زدم

و او به خواستگاري ام آمد

امّا هنوز هم كودكي بودم

كه در مشت هاي گره كرده به دنبال گل مي گشت . پوچ مي گشت

 

حالا ديگر بچّه گي ات را كندم

نهادم كنج اتاق

با همين دست ها

همين ها كه روزي سفيد بودند . لطيف بودند

با همين دست ها كنديدمش

و در آب رودخانه شستمش

تا به سوي چاقو هم  /   بردمش

 

اين لحظات

زمين به شكل نامانوسي شرم دارد

و عرق مي ريزد

من امّا در چشمانم دو ستاره مي درخشد

يكي نفرت

و ديگري عشق ورزيدن

عشق ورزيدن . و وزيدن به نفرت

 

من ذبح مي كنم پسري را

                                كه قرار است پدرم شود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:58  توسط حامد سليمان تبار  | 

توجه :همایش منطقه یی داستان در آمل با حضور انجمن داستان و شعر شهرهای بابل / بابلسر / قائم شهر / ساری / محمودآباد و.... از علاقه مندان برای حضور در این همایش دعوت می شود .

مکان :کوچه ی راهنمایی و انندگی . بیست متر داخل کوچه بالاتر از اداره  راهنمایی و رانندگی و ساختمان پزشک قانونی شهتان آمل .

زمان :جمعه شانزده آذر هشتاد وشش / ساعت نه و نیم صبح الی یک بعد از ظهر 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 13:18  توسط حامد سليمان تبار  | 

 

من ميگويم بكُش !

ولي به آسمان ها شلّيك نكن .

ستاره هاي ِ زيادي را به زمين مي اندازي .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 6:13  توسط حامد سليمان تبار  | 

بلند 1 :

                                                           ... بال هاي ِپرنده را بسوزانيد!

                                                      باز ، من از چشم پرواز ميكنم ... 

   اتّـفاقي بود نامي كه از زبانم آمد

            و زباني كه از سر ِ اتّـفاق سرخ بود .

  

پيشخوان

درهم و برهم ميشوم ،‌‌ با ياي ِ نكره كه از من گريز مي زند و هي ريز مي زنم ، درهم و برهم مي شوم  ،‌‌ و متن  كه دقيقاً از من اِتّفاق مي افتد ، اِتّفاقي از من ميشود . و اِتّفاقي از همه چيز ميشود . اِتّفاق مي اُفتد . همه چيز اِتّفاقي اتّفاق مي اُفتد . همه چيز اِتّفاقي من ميشود . من اِتّفاق ميشوم ! ، من مي اُفتم ! . من اِتّفاقي آواري مي شوم كه در متن مي اُفتم ، يا نكره اي كه در من مي اُفتد ، يا مي جنبد آنچنان شگرف ، كه با ترسي شفّاف ازذهن ميگريزم ، و در گوشه اي ازمتن پناه ميگيرم !!

وقتي كه در ترس اتّفاق مي راندمْميرانم اتّفاق ميخواندمْميخوانم

مانند اين نيست فرعاً وحشتش كه با چشم هاي بسته رانندگي كه اصلاًكلمات هم مي ترسند!!

وقتي در حال قرار ميگيرم ، و حال متن را در مي يابم ، كلمه از ترس از ذهن ميگريزد

وخالي ِخيالِ مراهيچ كلمه اي ! ؟

مگر مي شود اگر قرار نمي گرفتم در هيچ ، چگونه هنوز موهايم سيخ ْ اندامم مي لرزد؟

خيال آنكه لحظه ايي كلمه باشم ، و تمام متن بر سَرم خراب شود

                                     گَيرم كه گُر گرفت گوشه ايي از دامنم و رهايم نمي كند

                                     با لُختيَم چه كنم؟ با چشمانِ حيضِ همسايه ها چه كنم ؟

 

سرخ ِ اتّفاق

وقتي نوزادي از سر ِ اتّفاق سر بر آسمان مي پَرَد  / بِراستي در ذهن اوچه ميگذرد؟ در آسمان چه ميگذرد؟

وقتي نوزادي سر به زيرِ گهواره مي پَرَد . و ياگهواره او را به زير مي پَرَد  / بِراستي در زيرِ اين هم آغوشي چه خفته است ، كه او را اين گونه به درد آورده است؟ از سر ِ اتّفاق؟

وقتي گهواره ايي را دزدي لگد ميكند ، از روي آن چقدر و چند ستاره ميخواهي بِكّني ؟  / كه هيولاي ِ نور نفهمد تار ِمويش را به يادگار گرفته ايي ! بِراستي ؟

وقتي كه كي ؟ نوزاد را در وحشتي از عبور كه مانده ست در زير گهواره برعكس و هراسان چشم برصدايش به اطراف مي دود و دست مي خواهد ، با شنيدني آشنا كه ميكند آن ضجه ها و لالايي هاي زن ِ همسايه ( كه مي خواهد دل ِ دزدي كشيك داده را به دست بياورد ) را از يك سوي نگاهي دو راهه مي پايد

و درسمتِ ديگر اشياء در حال عشوه وناز مي آمدند مي رقصيدند شراب تعارف ميكردند / و ما كه هر دو را ميدويديم مانديم ، كه چون صاحبخانه بر درگاه درميكوفت چه كنيم ، چون دوباره كوفت ! درخواب راهش نداديم ، تا نيمه شب امّا بيدار مانديم ، با تمام ِ اركان اتّفاق وآنقدر خون بالارفتيم كه سيا مست برگشتيم در متن .

 

سيا مستي

مجمع بود. اتّفاق داشت ناخنش را تميز ميكرد.آمديم مسچد شويم ، خون امانمان نداد. آنقدر خون بالا رفتيم كه سيامست برگشتيم . اتّفاق اشتباهي رفت روي پيشخوان خوابيد . ما مانديم وآسمان وزمين ،كه آنقدر دور ِما گشت ،كه آخراُفتاد روي تخت، تنش بوي گند ميداد ، با هم روي ِ زير خوابيديم.

( در ميان انبوه ِستارگان خوابيدن را دوست ميدارم. هرچند براي كندن ستاره ايي بايد بر ستاره ايي ديگر لگد كرد ! چندتايي را برايتان پست كرده ام . روزي كنارشان خواهيد خوابيد !)

اين را وقتي درخواب ميدويدم ميگفتم .كسي در متن خوابيدنم را ديد! با چشمان حيض ِهمسايه ها چه كنم ؟

... دارم دور خودم ميگردم خودم دور دارم ...

شيري كه بچگيم خورد كهكشاني شد ، خوني كه بلعيدم ايدز گرفت ، زمين در جنگ بود ، كن فيكون ميخواند ، چشم هايم نوستالوژي مي خوابيد ، وااااي درونم دريايي بود كه ترا در ساحل داشت ، مد هميشه بالاي آب بود ، آب در آبادان ، من آبادان بودم ، زيراب نبودم ، تنها زيره به كرمان مي بردم .

كلمه شنا ميكرد ، من نا ميكنم ، بالا مي آورم آنقدر بالا مي آورم . كه ميگويند: حالمان را به هم زدي! همه را قورت بده. قورت بده.قورت بده ، قوورت ميخورم!

ببين ! راوي ردّ ِدزد را تا اينجا گرفت . سه شد . آينه در متن گذاشت!

 

پَس دان

چه ميكني؟ چه ميكني اگر وقت تنگ باشد واتّفاق باز بيايد ناخن بكشد بر عمق ِجانت؟ / چندشت ميشود؟

چه ميكني؟ چه ميكني اگر اتّفاقي بودي كه داري خراب ميشوي برتنم! / لحظه ايي درنگ مي كني كودكم را بيرون ببرم و باز گردم ؟

چه ميكني ؟ چه ميكني اگر در دوراهي اي باشي كه يك راهش منم وديگري برمنم خراب مي شوي بِراستي ؟

برزميني خيس گام برداشته ام كه هي زمين ميخورم،يا چنانم كه خون تو اين گونه مستقيم رفتن ازيادم بريده است /  گيرم كه زمين را خدا نا هموار آفريد با آينه ي ِدر متن چه كنم ؟ خودم را از نور دار بزنم !؟

 

سيَه اتّفاق

ستاره ايي را بلند كردم ، و در كنارش خوابيدم ! آنقدرخوابيدم كه آفتاب از پشت ابرها بيرون زد ، بيداركه شدم . ستاره از كنارم فرار كرده بود ! در آينه نگريستم ! هوشيار كه شدم ، كور ديدمم . چرا كه نه روي ِِ ديدن هور داشتم ونه ستاره ايي مرا به فراموشي ِ روز سوگند مي داد ، مجبور شدم آنقدر بميرم كه بينا بِدنيا بيام !

تف ِ سربالا ! تابوت ِ خيس !

 

تالار ِ آينه

دزد انگشتانش را قطع كرده است يا راوي ناشي ! آينه نهاديم وجدان بياورد. هرچه تفره رفت ، هيچ نيامد ، آينه بين آمديم هيچ نديديم جز ديوار ، كه درست ايستاده بود پشتِ ما . پشت ِما. تاس انداختيم ، كسي در حمام دنبالش مي گشت ، جفت شيش آمد ، شش قدم رفتيم جلو ، شش قدم برگشتيم عقب !!

آينه منطقش زمينيست. هرچه بروي از دست ، دوباره برميگردي به دست . از دست ميروي كه برنگردي به دست ! ، دوباره ميروي به دست ِاز؟ چه كسي مي تواند بگويد زمين وارونگي جانبي ندارد؟ ياآينه نيمه ي ديگر دايره ي ِما نيست كه درتاريكيست ، و نورآگاهمان ميكند ؟ / ( همسايه ام ميگفت : " آينه هرچه را ميبيند از ياد مي برد !!! ") ، من البته نوشتم : آينه هرچه را بخواهد نمي تواند از ياد ببرد . از بين مي برد مي روم .

 

اثر انگشت

هر كلمه را كه مي پويم دارم سَگانه سَگانه ام مي بويم .

هر كلمه امّا آنقدر دزد است ،كه دست ِ كم به چشم شما مشكوكم ! !

( آقاي ِ ديد ! اثر انگشت ِ شما روي سطر سطر اين متن پيداست ! )

                                          رد ِّ خون را از سر ِ اتّفاق بگيريد ، ميرسيد اينجا ( ........ ) .

 

               تاريخ ِ اوّ لين نويسش : پنج ِ دي ِهشتاد وپنج

               تاريخ ِ بازنويسي ِنهايي : هجدهم ِ تير ِ هشتاد و شش

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 18:11  توسط حامد سليمان تبار  |